شمارهٔ ۳۰۴
شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیستشادی دل خود مرا در غم تو یاد نیست
فریاد از دست تو داد بده داد دادوه که مرا بیش از این طاقت فریاد نیست
گر به تماشای سیل رغبتت افتد بیاچشمه ی چشمم کم از دجله ی بغداد نیست
بود ثباتی مرا در غم تو پیش از اینعاجزم اکنون که شد صبر ز بنیاد نیست
هندوی جادوی تو زیر و زبر کرد شهردر همه بابل دگر همچو تو استاد نیست
عشق تو ملک جهان کرد خراب و بیابدر همه شهر ای عجب ، خانه ی آباد نیست
شاهد شیرین بسی در همه اطراف هستعاشق صادق یکی شیوه ی فرهاد نیست
خاطرم از هست و نیست ، غیر تو بیزار شدهمچو نزاری تو را بنده ی آزاد نیست
هرچه خلاف مراد میرود از بخت ماستبر من اگر نه ز تو هیچ به جز داد نیست