شمارهٔ ۲۳
تشنه ام ساقی بیاور کاس رابیش نشنو قول هر نسناس را
تو بگردان دور خود دور زمانگو بگردان بر سر ما آس را
بامدادان بر سر ما کن سبکسرگران بر لب کشیده کاس را
تا مگر جانی دهد دل مرده رایا مگر دفعی کند وسواس را
کس نیارد همچو ما در رزم عشقطاقت پیکان چون الماس را
پیش تیر ناوک چشمان مستحد خفتان کی بود قرطاس را
چون نمیآید به دستم یار جنسلاجرم بر هم زنم اجناس را
تا نباید منت منعم کشیدزان سبب بگزیدهام افلاس را
میکند روشن نزاری عالمیچون برآرد از دوات انقاس را
مالکی باشد که از روی حسدمعترض باشد مسیح انفاس را