شمارهٔ ۱۱۱۱
هر کجا برفکند قامتِ جانان سایهگوهر از سنگ برآرد اثرِ آن سایه
قدمش خاصیت فرّ همایی داردبر سرِ هر که فکند از سرِ احسان سایه
آفتاب است به رخساره و گسترده مدامبر هر اطرافش از آن زلفِ پریشان سایه
پس روِ رایت حسنش چو قمر بسیارندلازم است از پیِ خورشیدِدرخشان سایه
دلبرا پس رویِ چرخِ سراسیمه مکنهر زمان چون فلک از من بمگردان سایه
اشکم از آرزویِ رویِ تو چندان برودکافکند آبله بر دیده ی گریان سایه
بر سرِ بحر کنارم چو نشست ابرِ دو چشماوفتد بر فلک از کثرتِ طوفان سایه
عقل زایل شود از من چو تو بنمایی رویکند از مطلع خور میل به نقصان سایه
ظلمت و نور به هم گر نبود چون فکندخطِ مشکینِ تو بر طلعتِ رخشان سایه
شب که دیدهست درآمیخته با روز آخرزآن که در عین ضیا کی بود امکان سایه
تا ببندد چو مغان پیش خیالت زنّارنفکند زلفِ تو بر هیچ مسلمان سایه
سایه بر کارِ نزاری فکن ای سروِ بهشتکه جگر سوخته را تازه کند جان سایه
مردم شیفته بی سایه نباشد گویندپس منِ شیفته را کو اثری زان سایه