گنج

شمارهٔ ۲۳۳

نور رخ تو صاف‌تر از چشمهٔ خورستخاک در تو پاک‌تر از حوض کوثر است
در هیچ بوستان نبود چون قد تو سروور هست در زمانه مگر سرو کشمرست
یا رب بهشت تازه بود همچو روی دوستنادیده روی دوست یقینم که خوش‌ترست
مقصود من تویی ز بهشت ای بهشت رویبی روی خرم تو بهشتم چه در خورست
چون دوست حاضر است به شمع احتیاج نیستآنجا که روی دوست بود شب منور است
عشقت چو جان من بستد مهر برگرفتبا جان مهرپرور من مهرپرور است
فرمان عشق را چو قضا حکم نافذستلا بلکه عشق را ز قضا حکم برترست
بر عمر حجتی که دبیر قضا نبشتگر بی‌نشان عشق بود هم مزور است
ما را قضای عشق تو باری به سر رسیدتا خود پس از نوشتهٔ عشقم چه بر سرست
آری هزار جان نزاری فدای دوستجانی که خود به عشق دهی کار دیگر است