گنج

شمارهٔ ۱۱۳۹

یک جام به من ده و برستیاز علتِ خویشتن‌پرستی
ساقی بنهم چرا بننهمبر پای تو سر که حق به دستی
من جان به لب و تو جام بر کفیک جام به من ده و برستی
منمای اگر امین رازیخود را به کسان چنان که هستی
بی‌هوشی ما ز آب رز نیستمستیم ز باده‌ی الستی
ای دوست رعایت دلی کنکز طعنه‌ی دشمنش بخستی
گه گه چه شود که از سر لطفپیغامی و نامه‌ای فرستی
گفتم به وصال درگشاییتو خود درِ مردمی ببستی
هشیار نمی‌شود نزاریاز غایت بی‌خودی و مستی