شمارهٔ ۹۸۸
ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمانشکنکز دوستانِ معتقد شوخی مکن دل بر مکن
مجنونِکار افتاده را بندی نه از زنجیرِ زلفیعقوبِمحنت دیده را بویی فرست از پیرهن
با خاطرش ده کای فلان این نیست شرطِ دوستییاران چنینی یاد آورند از مخلصانِ خویشتن
کاهی شدم من احتمال امکان ندارد بیش ازینکوهِغم است ندوهِ او بر خاطرِ این ممتحن
امّیدوارم کز وجود ایزد خلاصی بخشدموین شخصِ محنت دیده را زندان غم بر جانِمن
باری حجابِپیرهن از جانِ من برداشتیکز هر چه من بودن نماند الّا خیالی از بدن
با آن که خون شد کاشکی بردیده بگذشتی دلمکز دل چنین افتادهام همچون زبان در هر دهن
کردی نزاری عاقبت جان در سرِ مقصودِ دلوین قصّه در آفاق شد افسانهی هر انجمن