گنج

شمارهٔ ۹۸۹

ماه رویا قصدِ جانِ مردمِ بی‌دل مکنکار بر بی‌چارگانِ ممتحن مشکل مکن
روزگارِ عاشقان و بی‌دلان برهم زدیتوبه‌های زاهدان و صالحان باطل مکن
چشم را رخصت مده بر خونِ ناحق ریختنزلف را دام از برایِ‌صیدِ بی‌حاصل مکن
دلبرِ پیمانشکن را عاقبت محمود نیستدر میانِ آن جماعت خویشتن داخل مکن
عشقت از من برد صبر و عقل و هوش و دین و دلترکِ این بی‌صبر و عقل و هوش و دین و دل مکن
خستگان را نوش‌دارو ده ز لب بی‌زهرِ چشمبر کنارِ آبِ حیوان شربتِ قاتل مکن
دوش با من گفت ملّاحِ خرد کای بی‌خبرآشنایی در محیطِ بحرِ بی‌ساحل میکن
بانگ بر من زد خیالِ دوست کای دشمن پرستحشو می‌گوید خرد فرمانِ آن غافل مکن
یا به رغبت کن نزاری جورِ خوبان اختیاریا به غفلت بر سرِ کویِ بلا منزل مکن