شمارهٔ ۹۹۲
ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کندنیا و دین به مرتبه تسلیمِ راه کن
تا طفلِ نفس خو کند از شیرِ حرصبازپستانِ حرص و آز و هوا سر سیاه کن
آیینه است نفس و در او نقشِ آرزوهر گه که پیشِ رویِ تو برخاست آه کن
عین الیقین معاینه دیدی بیار خاکدر دیدههایِ شرک و شک و اشتباه کن
مردانه باش و هم چو دگر جاهلان مسازبا گرگِ نفس یوسفِ دل را به چاه کن
تا در دریچهی نظرت نگذرد خسییعقوبوار چشم جهانبین تباه کن
دل با خدای دار و به بتخانه راز گویدر کعبه باش و قبله ز هر سو که خواه کن
در شش در ست نردِ حیاتت نزاریاآخر به شش جهاتِ جهان در نگاه کن
بر جاهِاین جهانِ جهنده چه اعتمادچاهِ بلاست جاهِ جهان ترکِ جاه کن