شمارهٔ ۱۸۱
نتیجهای که ز افکارِ نیمجانِ من استوَبالِ چشم و دماغ و تن و توانِ من است
به روزنامهٔ سودایِ من، چنین مَنِگَرمدادِ او، همه، از مغزِ استخوانِ من است
روانیِ سخن از سرعتِ تَفَکُّر نیستکه قطره قطرهٔ خون از رگِ روانِ من است
عُذوبتِ سخن از آبِ سیلِ چشمم خاستمدادِ سوخته از خامهٔ روانِ من است
مرادِ من ز سخن، طَمْطَراق نیست بلیغرض، تسلّیِ مرغِ دلِ تپانِ من است
عجب مگر سرِ من در سرِ زبان نشودیقین نهام که چنین است در گمانِ من است
از آن که میشود از شیوهٔ سخن، معلومکه آفتِ سرِ من در سرِ زبانِ من است
چنین لطیف و گوارنده میوهٔ سخنیغذایِ اهلِ دل است و بلایِ جانِ من است
به کُنْجِ سینهٔ من، گنجِ شایگان و از اورِسَد به منفعتی هرکس و زیانِ من است
به شب چو خواب نمییابم از هجومِ خیالزحل قیاس گرفتم که پاسبانِ من است
به روز چون سرِ خود نیستم چنان پندارکه زهرهٔ طربانگیز، میزبانِ من است
شنیدهای که شَوَد در سرِ کسان، سودا؟سری که در سرِ سودا شدهست، آنِ من است
کنون که در سرِ سودایِ فکر کردم سرچه سود اگر سرِ گردون بر آستانِ من است؟
امان نمیدهدم یک زمان تَکَلُّفِ عشقمگر خود اینهمه تکلیف در زمانِ من است
کمانِ ابرویِ خوبان کشیدمی وقتیکنون به قُوَّتِ بازویِ من، کمانِ من است
جواهری که کمروار بر میان بستمنثارکردهٔ چشمِ گهرفشانِ من است
سواد کز پی شَعْر نَغولِهشان کردمسیاهکردهٔ اَنفاسِ پُردُخانِ من است
بسی به وصفِ لبِ لعل، کانِ جان کَنْدَمهنوز عادتِ جانکندن، امتحانِ من است
از این سپس، من و ترتیبِ مسکراتالوجدکه گنجخانهٔ سرِّ دلِ نهانِ من است
اگر تَفَرُّجِ مجنون به نَجْد بود اکنونتَفَرُّجیست که در وَجْدِ داستانِ من است
خبر ز نام و نشان در مقامِ وَجْدَم نیستهمین که نامِ «نزاری» بَرَد، نشانِ من است
غمِ وجود و عدم نیست هرچه بود و نبودکه داند آنکه چه در سرِّ کُنْ فَکانِ من است؟
به هَرْزِه هم مُتَلاشی نمیتواند شدوجودِ من که ز جودِ خدایگانِ من است