گنج

شمارهٔ ۹۹۴

با پای لطف نگارا به کوی ما گذری کنبه چشم رحم خدا را به سوی ما نظری کن
ببخش بر رخ چون کهربا و اشک چو لعلماز آن دو بُسَّد شیرین نصیبِ ما شکری کن
به غمزه گوی که آخر نصیب بی‌گنهی دهبه بوسه گوی که آخر دوای بی‌بصری کن
به غمزه‌ی تو جزین التماس شرط نباشدبه ما چو برنگری گو به ناز وانگری کن
از آن وفور کرامت که رسم لطف تو باشدبرای مزد خدا را نثار ما قدری کن
به یک کرشمه که کردی دل از برم بربودیبیا و باز رهانم، به قصدِ جان دگری کن
به شرح بر سرِ خاکم نویس قصه دردمبه یادگار در افواهِ عاشقان سمری کن
نزاریان به حضر چون دوای درد ندانیمکش جفا ز رقیبان دگر برو سفری کن