گنج

شمارهٔ ۲۶۴

رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوستخاصیتِ کوثرست در لبِ چون نوشِ دوست
یاد نمی­آورد از من و از حالِ مندوست مبادا چنین گشته فراموشِ دوست
شرحِ مقاماتِ من چون همه دردِ دل استقصّه احوالِ من دور به از گوشِ دوست
پا نهمی از شرف بر سرِ کیوان به فخریک شبی ار کردمی دست در آغوشِ دوست
وهم پرستان شدند غرّه به زهد و ورعمن به خلافِ خرد واله و مدهوشِ دوست
بر لبِ شیرین خوش است سبزه خطّ غبارگرچه به خونِ من است خطِّ شکرنوشِ دوست
بیش نزاری مباش از در حق نا امیدحامیِ ما بس بود عفوِ گنه پوشِ دوست