شمارهٔ ۵۴۷
حور چشمان ملایک منظرندآن که بر عذرا دل از ما میبرند
زین هوس ناکانِ تر دامن چو گلنیستند اینها گروهی دیگرند
می از آن خمخانه کایشان میکشندپس بدان پیمانه کایشان میخورند
شوق میآرند و حالت میکنندروح میبخشند وجان میپرورند
عقل را از خانه بر در مینهندپرده ناموس و نامش میدرند
نفس را دستار در گردنکشاناز سر بازار بر میآورند
پارسایان را خراباتی کنندگر شبی بر خیل ایشان بگذرند
در حریم راستانِ پاکبازاهلِ دل إلّا به حرمت ننگرند
بر کمالِ حسنشان صاحبدلانچون نزاری هر زمان والهترند