شمارهٔ ۱۳۵۱
روی مخوانش که می چکد عرق از ویبرگِ گل است آن نشسته بر ورقش خَوی
هر که چنین صورتی بدید محال استکاتشِ تشویش بر دلش ننهد کی
هیأتِ شیرینش ار مطالعه کردیسرو کمر بر میان بُدی چو شکر نی
ور به سر کُشته با چنین قد و قامتبگذرد این روحِ قدس باز شود حی
ای که همه کاینات ممکن و موجودپیشِ وجودِ بزرگوارِ تولا شی
ترسد اگر نه فرو برد به تبرّکزاهد صد ساله با تو در رمضان می
باده بده ساقیا که موسومِ نوروزمی گذرد هان و فوت می شود این فی
باغ شد از سبزه هم چو جنّت و کردندفرش چمن اهل ذوق زیرِ قدم طی
پیر جوان را چه می دهد به وَرَع دمآتشِ ما سرد کی شود به دمِ دی
سیر نگشتی نزاریا ز ریاضتصبرِ تو تا چند و احتمالِ تو تا کی
بس که تو باطن به خلق باز نمودیظاهر واعما نمی برد به سخن پی