گنج

شمارهٔ ۱۱۸۴

دریغا مهر و پیوندت که بگسستی و ببریدینمی‌دانم که را بر من بدل کردی و بگزیدی
چو تن در دوستی دادم به کام دشمنم کردیچو کلّی با تو پیوستم ز من یک‌باره ببریدی
چه کردم با تو جز یاری کزان موجب قفا دادیچه گُفتم با تو جز خوبی کز آن معنی برنجیدی
ردم کردی به تنهایی که دیدم در تو نقصانیجزاک الله ستم کردی عفاک الله خطا دیدی
چرا گر با وفا بودم به آخر ترکِ من گفتیچرا گر ناسزا بودم به اوّل می‌پسندیدی
به دعوی عمرِ من بودی که بر من باد پیمودیبه معنی بختِ من بودی که از من باز گردیدی
دلِ بی حاصلِ خود را سر و کاری نمی‌بینممگر خود رونقی بیند که بازش برسکولیدی
نگفتی گر به جان آیم نباشم با تو جز یک دلچو وقتِ امتحان آمد به غایت سست جنبیدی
نکو کردی نکو کردی سزاوارم سزاوارمکه دردِ دل بیفزودی و غم بر جان گماریدی
بخستی دیده ی چشمم چو روی از پرده بگشادیببستی پای امّیدم چو خار از راه برچیدی
نزاری را به صد زاری رها کردی و برگشتیپس از چندین وفا داری چنین نقشی سگالیدی