گنج

شمارهٔ ۳۳۲

آه و واویلا کم برگ شکیبایی نیستهیچ مشکل بتر از محنت تنهایی نیست
پشتم از بار فراق تو دو تا شد چه عجبکه ز بی قوّتی ام قوت یکتایی نیست
من و سودای تو من بعد که جاهل باشدهر خردمند که عاشق شد و سودایی نیست
شاهد لاله رخ و یار صنوبر بالاهمه جا هست و مرا خاطر هر جایی نیست
سپر تیر ملامت شده ام چتوان کردبا کمانی که به بازوی توانایی نیست
عشق دردیست که در تربیت درمانشمرهمی نیست وگر هست به خودرایی نیست
عاقلان بار خدایا همه عاشق گردندتا بدانند که این کار به دانایی نیست
شیب و بالا و نظر نقش خیالت چه شودیوسفم را چو غم سوز زلیخایی نیست
از چنان روی به آوازه ی خوبی خرسندگر کسی هست نزاری به شکیبایی نیست