شمارهٔ ۶۳۵
مرا که دست به روی خرد نهادم بازبه تَرهاتِ دگر مشتغل ندارد باز
ترا ز من چه خبر در مقام وجد که دردبه حضرت ملکی میبرم که داند راز
نفاذِ امر به جز عشق را مسلم نیستچه بانگ چنگ به نزدیک کر چه بانگ نماز
به هرزه عمر گران مایه میکنی ضایعمکن که مرگ یقین بهتر از حیات مجاز
عنان به مرکب توسن مده مگر به حساببه چکسه باز نیاید چو اوج گیرد باز
ازین نشیب نشیمن طلب گذر که مگربر آشیانهٔ وحدت پری به بال نیاز
بر آستانی و با راستان نهای هیهاتاگر به سیم نهای ملتفت چو زر مگداز
به خویشتن چه شوی معجب ای مجاز پرستسری به دست که آنگاه گردنی بفراز
مصاحبی طلب اندر مسالک تحقیقکه جانب تو رعایت کند به صد اعزاز
اگر ز پای در آیی ز دست نگذاردو گر ز چشم بیفتی نظر نگیرد باز
نزاریا نظر از اهل روزگار ببربه صبر خو کن و با درد خویشتن میساز