شمارهٔ ۹۷۳
مرا به فخر بود طوق فقر در گردنخطا بود به نعیم خسان طمع کردن
ز لحم خوک غذا ساختن بسی بهترکه جان و تن به طعام یتیم پروردن
به گلخن از پی نان ریزه راستی به از آنبه ظلم طاق و رواق از فلک برآوردن
ز بار فاقه تن آزده باش و دل خستهروا مدار کسی را زخود بیازردن
محاسب دگرانی به وقت داد و ستدحساب کن که چه خواهی برای خود بردن
بس است مظلمه ی بی گناه مورچه ایکجا بری به شتروار بار بر گردن
دل از حیات مجازی برآر از آن اندیشکه عاقبت به ضرورت ببایدت مردن
به آب توبه برآورنزاریا غسلیبشوی دست ز دردی که خشک شد در دَن
به می مناز که حلقت زمانه چون انگوربه دست حادثه ناگه بخواهد افشردن