شمارهٔ ۹۷۲
ناگزیریست مرا شیفته رایی کردنصبر ممکن نبود تا تو نیایی کردن
به حیاتت که از آن دم که وداعت کردمکار من نیست به جز نوحه سرایی کردن
خواستم باز نمودن به تو خود را الاشرط مردی نبود خویش نمایی کردن
یاد تو هر نفس از دل ببرد زنگ غمماز که آموختی آیینه زدایی کردن
زلف چوگان صفتت گوی دل از من بربودبس نبودش مگر از حلقه ربایی کردن
کاش بی روی تو شب روز نبودی که نظربی تو غبن است به خورشید سمایی کردن
کیست خورشید که در حسن تو داخل باشدزان که خارج بود از جغد همایی کردن
لقمه ای گر به نزاری دهی از خوان وصالسر فرو نایدش از چرخ گدایی کردن