شمارهٔ ۶۳۷
ما را به دام عشق درافکند دیده بازباری نکردمی به کس این شوخ دیده باز
بیچاره دل ز دیده گرفتار میشودای دیده چند گویمت آخر نظر مباز
دل خود برفت و جان برود نیز لامحالآنجا که از نظر نرود هیچ احتراز
آری چه دل چه سر که همه کاینات رامقدار نیست در نظر یار پاک باز
در عشق فتنه باشد و در عقل عافیتآری ولی کجا به حقیقت رسد مجاز
عیب و هنر یکی نشود پیش مدعیتا ننگرد به دیدهٔ محمود در ایاز
ما همچو حلقه بر درو خوش در حرم رقیبحیف است دست مردم کوته نظر دراز
گفتم که با فراق شکایت کنم ز وصلهرگز که کرد سینهٔ دشمن محلِّ راز
صد ساله از مطالعهٔ خلد خوشترستیک لحظه در مشاهدهٔ یار دل نواز
مشرق ز قبله باز ندانم که در خیالمستغرقم چه گونه به مسجد برم نماز
من خود به جان دوست که هرگز نخواستماز بینیاز حور و قصور و نعیم و ناز
پر کن قدح بده به نزاری که مست عشقاز دوزخ ایمن است و ز فردوس بینیاز