گنج

شمارهٔ ۱۱۷۵

دریغا گر شبی روزی تو را پروای ما بودیوگر خود یک زمان بودی گدایی پادشا بودی
اگر دانستمی کز تو توانستی به سر بردنبه دست آوردمی یاری اگر از هر کجا بودی
ولیکن تو نه آن یاری که باشد کس به جای توو گر بودی چو عقل از عشق و کفر از دین جدا بودی
چو از مبدای کون اضداد را از هم جدا کردنمقرر شد وگر نه این و آن روی و ریا بودی
اگر بی درد درمانی میسر می شدی هرگزعذاب آباد دنیا سر به سر دارالشفا بودی
به دست کیست کاری یا که می داند به خود چیزیو گر بودی به حق بر یک دگر فرقی که را بودی
چو فرعونش بیفکندی به دست قهر در اسفلگرش هم چون کلیم الله عصایی اژدها بودی
چو روح الله گرش بودی دلی روشن دمی گیرامقاماتش ز تحت الارض بر اوج سما بودی
به جای ارتقای خویش صاحب وهم خود را بیننیازی گر چو آه من روان بودی روا بودی
نزاری عاقبت روزی از این غرقاب بگذشتیاگر خوی تو با بیگانگان شهر آشنا بودی