گنج

شمارهٔ ۶۹۱

هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برشوفا کنم به دو چشم از میانِ جان به سرش
چنان که تشنه ز آبِ حیات نشکیبدنمی شکیبم از آن مایلم به خاک درش
گرم به تیرِ جفا خسته کرد باکی نیستبه تیغ باز نگردم ز رویِ چون سپرش
به نفخِ صور چه حاجت مرا که برخیزماگر به خاک فرو گویدم کسی خبرش
مهِ دو هفته که باشد که آفتابِ منیرروا بود که رود هم چو سایه بر اثرش
دلِ ضعیف چه باشد هزار جانِ عزیزبه یک کرشمه برند آن دو چشمِ شیوه گرش
مشامِ بادِ صبا مشک بوی کی بودیاگر نبودی بر چینِ زلفِ او گذرش
هزار صوفیِ صافی نه هم چو من رندیز راهِ دین ببرد التفاتِ یک نظرش
نزاریا تو و زاری خلاف می گویندکه جز به زر نتوان کرد دست در کمرش