شمارهٔ ۴۷
کیست که چاره ای کند جانِ به لب رسیده راباز به دست ما دهد پایِ دل رمیده را
کیست که او خبر کند یار مرا ز حال منتا به دعا مدد دهد یارِ ستم رسیده را
هیچ خیال آن پری از نظرم نمیرودکاج به خواب دیدمی آن به خیال دیده را
تفِّ سمومِ سینه ام تا به خیال کم رسدهر نفس آب میزنم صحن سرای دیده را
باز اگرم به ره بوَد بخت،ز خاک کوی اوسرمهی روشنی کشم دیده ی خون چکیده را
جان کند و جگر خورد هر که چو من به دستِ خودسلسلهی ستم کند پای به سر دویده را
جز به خلافِ اهل دل سیر نمیکند فلکقاعده نیست راستی این فلکِ خمیده را
یاد مکن نزاریا عهد گذشته تا دمیدر حرکت نیاوری درد نیارمیده را
عمرت اگر وفا کند باز رسی به دوستانور نرسی وداع کن عمر به سر رسیده را