گنج

شمارهٔ ۱۳۱۸

جان برای تو که هم جانی و هم جانانیسر فدای تو وگرنه من و سرگردانی
سرسری از سر کوی تو نیارم برخاستکار دشوار نگیرند بدین آسانی
خام را طاقت پروانه‌ی پر سوخته نیستنازکان را نرسد شیوه جان افشانی
پیشِ خایسکِ ملامت به ارادت نگریدمرد باید که چو سندان بنهد پیشانی
پی تو آرام گرفتن بود از ناکامیبا تو گستاخ نشستن بود از نادانی
راه آن است که با رای تو سازم ورنهحاصل غالی و قاصر چه بود حیرانی
فاش کردند رقیبانِ تو سرِّ دلِ منچند پوشیده بماند نظر پنهانی
تا بماند تر و شاداب نهالِ غمِ توواجب آن است که بر چشمِ مَنَش بنشانی
در خم زلف تو دیدم دل خود را روزیگفتَمَش چونی و چون می‌رهی ای زندانی
گفت آری چه کنم گر ببری رشک از منهر گدا را نبود مرتبه‌ی سلطانی
راستی حدِّ نزاری نبود صحبتِ توپس اگر بر سر کوی تو کند دربانی