شمارهٔ ۱۳۱۷
هَلاک میکندم غصه ی پشیمانیبه دست خود که کند با خود این به نادانی
به محنتی شدهام مبتلا که رویی نیستره خلاص به دشواری و به آسانی
بلی سزای من این است و پیش ازین که فلکبه هر چه کرد و کند نیز هستم ارزانی
به پایْ مردیِ صبر آن چه بر سرم بگذشتز کافران نپسندند در مسلمانی
بسوختم منشین ساقیا بزن آبیبر آتشِ جگرم تا دمیش بنشانی
بیار باده به یاد کسی که روشن کردسوادِ چشمِ دلم ز آن جبینِ نورانی
شبی خیالِ جمالش درآمد از در و گفتتویی که صبر برون میبری به پیشانی
کمندِ زلفش اگر دیدهای عجب که چنینبه صبر غرّه نبودی درین پریشانی
به یک نفس ببرم تا قصاص گاهِ عتابکشان کشانت چون خونیانِ زندانی
همان دو چشم نزاری که سحر میکردندبه غمزه از پی آشفتگی و فتّانی
به یک اشارت از هر چه در جهان صبرستبرآورند فضولی مکن که نتوانی