شمارهٔ ۷۳۲
مدعیان می نهند پای برون از گزافبی خبران می زنند از حرم عشق لاف
آری از آنجا که اوست هیچ دگر نیست دوستما و خرابات و می حاج و منا و طواف
عین حیات است عشق غرق در آن عین شودر سخن می فشان چون قلم از شین و قاف
بیش مباش ای پسر طالب درمان دلدردی دل آمده است داروی دلهای صاف
گردن اخلاص نه زیر لگدکوب عشقسر چه کشی زین طناب جان نبری زین مصاف
ای که به خود ناقصی دست بشوی از وجودمرد کمالی ولی کرده ازو طرح کاف
هیچ ندانی خموش بیش به شوخی مکوششرح مودت مگوی شعر محبت مباف
گر ننشینی ز پای عاقبت آری به دستطالب مقصود را جنبش دردی کفاف
چند کنم بی زبان چند زنم بی فغانناله ی آهن گداز نعره ی گردون شکاف
کرد دماغ جهان پر ز بخار و بخورکلک نزاری به حبر آهوی چینی زناف