شمارهٔ ۶۹۸
مرغِ دلم که زلفِ تو باشد نشیمنشکی آرزو کند هوسِ سینۀ منش
هرگز وی التفات به زندانِ تن کندروحی که زیرِ سایۀ طوباست مسکنش
خورشید اگر ز گوشۀ برقع کند نگاهزلفت ز رشک تیره شود چشمِ روشنش
ور بت پرست رویِ تو بیند به اعتقادلازم شود چو توبۀ من بت شکستنش
روح الامین اگر تنِ او بیند از خیالهم در خیالِ آن چو خیالی شود تنش
وصلت که دید چون به خیالت نمی رسدکس تا نمی کند غمِ هجرت چو سوزنش
صیدِ کندِ زلفِ تو شد هر کجا دلی ستلطفی بکن به دوش دگربار مفکنش
گر ماه در کمندِ تو باشد غریب نیستخورشید نادرست کمندی به گردنش
رویت ز بیمِ فتنه که غوغا شود مگربا خلق از آن سبب بنمایی نهفتنش
اشکم ز شوقِ حلقۀ گوشت برون جهداز دیده هر زمان و بگیرم به دامنش
عکسِ خیالِ تست جگر گوشۀ دلمز آن بر کنارِ دیده نشانم مُمکَنش
نقشِ توام ز دیدۀ ظاهر نمی رودالّا به می که بی خبرم می کند فنش
گلشن کند چو می به نزاری رسد ز شوقیادِ تو کلبۀ دلِ تاریک روشنش