شمارهٔ ۵۷۹
هیچ باشد که سفر کردۀ ما بازآیدبه جفا رفت همانا به وفا باز آید
ترسم آن تُرکِ ختایی به خطا میل کندچون ختایی ست نباید به خطا بازآید
شرمم آید ز خیالش که به کس در نگرممُهر بر دیده و دل دارم تا بازآید
نامه ای از دلِ پردرد روان خواهم کردتا مگر حاجتم از راه روا بازآید
دستِ امیّد به دامانِ سحر باید زدبرم ار یار بیاید به دعا بازآید
صبحدم دوشی پیامی به صبا دادم و رفتانتظارست که هر لحظه صبا بازآید
چند بر آتشِ محنت جگرم خواهد سوختبو که آبی به رخِ دولتِ ما باز آید
دولت از فضلِ خدا یافته بودم چو برفتچشم دارم که هم از فضلِ خدا بازآید
چند گویم که نزاری ز فلان باز آمدبه کجا رفت نزاری و کجا باز آید