گنج

شمارهٔ ۱۳۵۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: هی۱۱ بیت
پیام داد به من هاتف سحرگاهیکه نیم شب به حمل رفت شمس از ماهی
هنوز اوّلِ شعبان به رسمِ برغندانز دست رویِ نکو می چرا نمی خواهی
ثواب می کن و از جاده ی صواب مگردکه در تموّج بحرند مُخطی و ساهی
ز فضلِ شاملِ حق جَلَّ ذِکرُهُ نومیدمباش و باش مجرّد ز مالی و جاهی
دمیست حاصلِ ایّامِ عمر دریابشمگر هنوز نداری از آن دم آگاهی
گمان مبر که کم و بیشِ رزقِ مخلوقاتبود به دست درازی و دست کوتاهی
اگر برین سخن از من دلیل می طلبیقیاس گیر به هومان و بیژن و چاهی
تو خضر باش که هم چون سکندرند بسیدرین سرادقِ فیروزه رنگِ خرگاهی
ز خنب خانه تحاشی مکن که نتوان کردبه سعیِ رنگ رزان رنگِ صبغت اللّهی
فقیه از آن نبرد گاه گاه دست به جامکه نقره تا نگدازد نمی شود کاهی
گدایِ کویِ خرابات شو اگر خواهینزاریا که کنی بر موحّدان شاهی