گنج

شمارهٔ ۴۱۸

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ارد۱۳ بیت
چرا افسرده معذورش نداردکه یاری از سرِ دردی بزارد
برون آمد ز خود عاشق و لیکنز کویِ دوست بیرون شو ندارد
نخواهم تا چه خواهد کرد دیگردلی دارد به دل داری سپارد
عجب از زاهدِ دل مرده دارمکه خود را هم ز مردم می شمارد
اگر خود سینۀ عاقل اثیرستبه سوزِ عاشقان نسبت ندارد
کسی را حّدِ انده خوردنِ اوستکه زهرش هم چو مَی خوش می گوارد
مگر مستی زند در زلفِ او دستخرد پیشانیِ افعی نخارد
دلم بی دوست چون ماهی ست بی آبمعافش دار اگر طاقت نیارد
خیالش هر چه در عالم رقیب استبه عمدا بر سرِ وقتم گمارد
خوشا وقتِ نزاری کو چو فرهادبه رغبت جانِ شیرین وا گذارد
مجالِ راز گفتن نیست شایدکه حالا بر زبان دندان فشارد
زبورِ عشق بر کر چند خواندزلالی بر سرابی چند بارد
سخن در عقدِ گوهر نیست لیکنکسی باید که در گوشش گذارد