گنج

شمارهٔ ۱۱۲۱

گر نداری خبر از چشمه ی حیوان به من آیتا به سرچشمه ی خضرت برم انگشت نمای
اگرت طاقت تشنیعِ جَهول است بیادر خرابات و درِ می‌کده بر خود بگشای
نی غلط رفت که از خویش برون آمدن استوان جهانی‌ست که آن‌جا نه جهان است و نه جای
وان چه جای است و مقاماتِ برانداختگانکه در آن‌جا نبود نه دل و دین نه سرو پای
ور سرِ بی سر و سامانت به برگ است و نواهرچه از خویش برون آمده باشی به من آی
ناشری پوش نه کم‌خا و نخ و اطلس و خزنیستی کرمِ قَزین بیش به خود برمتنای
رفته تا سایه ی پای علم عشق خوش استبیش هم پهلوی دیوارِ پی آزرده مپای
رای تو آفتِ دین تو و رنج دل تستجنبشی کن ز خودی برشکن ای صاحب رای
عقل مشاطه ی رای آمد و رای احول چشمچشم احول نپذیرد چو رخ خوب آرای
طمع خیر نزاری ببر از کون و مکانچه تمتع ز جهانی که بود حادثه‌زای
حب ذریه ی اولادِ حبیب‌الله بسهم برین باش و برین هیچ دگر برمفزای