شمارهٔ ۱۰۷۷
بر دوستی تو می خورم بادهوز غایت شوق در خود افتاده
شوریده دماغِ مستِ لایعقلسر بر قدمِ خیال بنهاده
دل پیش روانه گشت و جان از پسدر صحبتِ نامه شد فرستاده
در بند تو مانده ام نمی دانمکاین عقده شود اگر نه بگشاده
در وادیِ حیرت اوفتد هر کودر سیر وفا بگردد از جاده
در اصل منافقی بود شاخیبی بر، چومخنثانِ نر ماده
هستند همیشه خاطر و وهممدر پیش خیال تو براستاده
نی نی که بود خیال قدِّ توپیشِ نظرم چو سروِ آزاده
شک نیست در اینکه دایه ی فطرتما را به ازای شیر می داده
هر کس نرسد به غورِ سرِّ میعیسی است ز مریمِ عنب زاده
ماییم و می و محبتِ صادقوین هر دو به نقد هست آماده
به زین چه نزاریا همین می گویبر دوستیِ تو میخورم باده