شمارهٔ ۱۰۵۰
ای چون قدت نخاسته در جویبار سرونارُسته چون تو در چمن روزگار سرو
سروِ پیاده در چمنِ باغ دیدهایدچون تو چمن ندید و نبیند سوار سرو
ناممکن است و ممتنع این خود که هم چو توصیدِ دل ملوک کند در شکار سرو
بر سرو سیب نبود و شفتالوی و اناربر سروِ تست هر سه زهی باردار سرو
هرگز نداشتهست زنخدانِ همچو سیبهرگز نداشتهست ز خونِ انار سرو
شیرینترست بوسۀ تو از نباتِ مصرهرگز نباتِ مصر کی آورد بار سرو
هیچِ دگر مگیر که دیدهست در جهاننسرینبر و بنفشهخط و گلعذار سرو
بگرفت همچو لاله ز جان جامِ مُل به دستبنشست همچو خرمنِ گل در کنار سرو
دارد قبایِ سبز و ندارد برِ چو سیمهمواره ز آن خجل بود و شرمسار سرو
سرسبز و تازهروی بود در خزان از آنمیزیبدش که فخر کند بر چنار سرو
گر دعویِ ثبات کند دارد این قدمبا گرم و سرد ساخته مردانهوار سرو
بر راستی قامت چالاک و چستِ دوستاینجا ردیف کرد نزاریِ زار سرو