شمارهٔ ۱۳۴۳
به لطفِ تست مرا گر صواب می بینیتوقعی که درآیی دمی و بنشینی
بیا که علّتِ رنجم طبیب می گردددر آن زمین که تو ام بر فرازِ بالینی
قدم ز کلبه ی فرهادِ خویش باز مگیربه چشمِ تلخ که رشکِ هزار شیرینی
به قولِ دشمنِ بد گویم التفات مکنکه دشمن از همه نوعی کند سخن چینی
به رویِ خلق و برایِ خدای رحمت کنکه هم طریقه ی دنیایی است و هم دینی
مرا که عاشقِ زارِ توم فرو مگذاربه ناتوانی و بی چارگی و مسکینی
به عهدها چو تو صبحی نزاد مادرِ شبکه نور قبله ی جان سرّ حسن و تحسینی
نه من به عزّتِ تو شاهدِ دگر یابمنه تو به نسبتِ من عاشقِ دگر بینی
کم افتدت به قدم چون نزاری مسکیناگرچه به ز نزاری بود که بگزینی