شمارهٔ ۲۵۲
مست آمدیم و باز چنان میرویم مستکز هر چه نیست بیخبرانیم و هر چه هست
ای مدّعی تو وهمپرستی و ما حبیببنگر که از دوگانه کدامیم بت پرست
در ما مکش زبان به تعصّب ببند لبای بیخبر میاز به دنبالِ مار دست
مشنو که مسکراتِ من از شیرهء رزستکاین مستیِ من است زخم خانهء الست
گر دیگران ز شیرهء انگور سرخوشاندما از شرابِ عشق چنین والهیم و مست
می را چه اعتبار به نزدیکِ ما اگریک لحظهای کند ز حرارت دماغ مست
می مونسیست غم زدگان را که هم بدویک دم توان ز محنتِ ایام باز رست
تشنیع میزدندی بر من که پیش ازینمیکرد توبه باز و دگر بار میشکست
زان می که ما به ساغرِ اَشواق میخوریمبر ما به ریسمان نتوانند توبه بست
آنها که پرورش ز میِ عشق یافتنداندر مذاق ایشان چه شهد و چه کبست
خوش روزگارِ عمر عزیزان که هیچ وقتدر روزگار عمر ازیشان دلی نخست
خرّم وجودِ آنکه بشوید به آبِ عفواز ما اگر غباری بر خاطرش نشست
ما را نزاریا متواتر به وحیِ عشقاز گنجِ کُنجِ خانه خود تحفهای فرست
با سوزِ خویش ساز که عیبی بود اگرگویند از ملامتِ افسردگان بجست
در ناقص الوجود نباشد کمالِ نفساین رمز پیشِ اهلِ حقایق مقرّرست