گنج

شمارهٔ ۱۰۴۲

دل‌برا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ توعمر من بگذشت و من نگذشتم از سودایِ تو
گر مرا آن دست رس باشد که بادِ صبح رادامنت بگرفتمی افتادمی در پایِ تو
بر گذرگاهِ تو می‌خواهم که در خاکم نهندتا مگر بر خاکم افتد سایۀ بالای تو
بیش ازین طاقت نمی‌آرم بکن درمانِ منزانک خونم می‌خورد هجرانِ دردافزایِ تو
مرحمت کن در هلاکِ جانِ من چندین مکوشگر فراق این است حاجت نیست استیلایِ تو
جز ترا ره نیست در خلوت سرایِ جانِ منخود محال است این که بنشیند کسی بر جایِ تو
از خیالت پرس اگرچه بر تو خود پوشیده نیستتا به فرصت عرضه دارد حالِ من بر رأیِ تو
غرق شد در بحرِ عشقت چون نزاری سد هزارخود نزاری چیست کم‌تر قطره از دریایِ تو