شمارهٔ ۳۸۲
مرو درو که محیطی ست عشق پر تمساحفرو نشین چو نزاری به عزلت ای سبّاح
گرت ز خویش به در آورد به کشتی لاازین محیط به الّا الله ت برد ملاّح
کسی ز عالم ظلمت نیامدی بیروناگر نه عشق فرا پیش داشتی مصباح
اگر چه هست عزازیل عامه مالک موتمحقّقان را عشق است قابض الارواح
چو کرد ما خلق الله ندا به عقل از آنشدم به مرتبه نفس بر معارج راح
به اربعین گل آدم سرشته گشت و نشدتراب عشق مخمر به شش هزار صباح
سر از مقاتله ی عشق می کشی یعنیکه در مقابله عقل می روم به صلاح
به آتشِ ترِ می زهدِ خشک بر هم سوزکه در فسرده دلان نیست هیچ خیر و فلاح
ز دست چون بدهم جوهری که در شب تاربر آسمان فکند عکس پرتو از اقداح
چو جام صافی روشن دلم که پوشیده ستهمای دولت خسرو سرم به ظلّ جناح
ولیِّ آل محمد جهانِ علم علیکه جود اوست درِ رزق خلق را مفتاح
می مروّق صافی بده نزاری راهمین که بانگ برآید که فالق الاصباح