شمارهٔ ۲۸۷
مرا خدای تعالی ولایتی داده ستولایتی ست که نامش قناعت آبادست
ولایتی که درو نه عوان و نه ظالمولایتی که درو نه ستم نه بی دادست
ولایتی که جمالش مثالِ حورِ بهشتولایتی که بلادش چو خلد بنیادست
ولایتی که درو دستِ آز نرسیده ستولایتی که درو حرص پای ننهاده ست
ولایتی که درو صد هزار مریم هستکه صد مسیح به هر شب ز هر یکی زاده ست
ولایتی ست که در ملکِ آفرینشِ اوغلام و خواجه و مخدوم و بنده آزادست
ولایتی نه چو دنیایِ بی وفا که دروبسی ملوک و سلاطین زمانه را یادست
ولایتی ست که در جنبِ عرصۀ ملکشهمه ممالکِ عالم محقّر افتاده ست
ولایتی نه که مردم درو ز قبض و فرحگهی غمین بود از روزگار و گه شادست
ولایتی ست ز تغییر و انقلاب ایمندرو نه خاک و نه آتش نه آب و نه بادست
درو نه عربده یی از رنود و اوباش استدرو نه ولوله یی از خروش و فریاد ست
کسی بقاعِ متینش به جور نگرفته ستکسی قلاعِ حصینش به عنف نگشاده ست
نزاریا اگرت ره بدان ولایت نیستخودی تست که او پیش تو بر استاده ست
اگر دلت به ولایِ ولّیِ حق ره نیستچه دل بود که تو داری نه دل که فولادست