شمارهٔ ۱۸۶
دلی کآن دل به نور نفس بیناستنظر گاهش رخ معشوقه ی ماست
ره ما دیر شد آمد ولیکندر این ره مرد عاشق بی سر و پاست
نخست از خود تبرا کرده باشدچو اصل عشق ورزیدن تبراست
ز خود فانی شود تا هست گرددچو بی خود شد حجاب از راه برخاست
نهانش در نهان باشد ز هر کسغلط کردم نهانش آشکاراست
چو شمعی زنده دل تا خوش بسوزدز بهر سر بریدن بر سر پاست
چو موسی در مناجات است در طوراگر چون یونس اندر قعر دریاست
در آتش گر ببینی چون خلیلشنشسته چون خضر بر فرش خضراست
وگر خال لبش بینی یقین دانکه این ماتم تماشا در تماشاست
وگر با خاک ره یکسان نمایدبه معنی منزلش بر چرخ اعلاست
صفاتش از مشارق تا مغاربکمالش از ثرا تا بر ثریاست
اگر در بند عشقی عشق این این استوگر سودای عشقت نیست سوداست
مجوی از هیچ تارک روشناییکو گوهر در میان سنگ خاراست
نزاری هر چه دانستی بگفتیزبان در کش که زین پس بیم غوغاست