شمارهٔ ۱۱۸۸
خلافِ عهد مکن گر سرِ وفاداریکه گر خلاف کنی قصدِ جانِ ما داری
چه غصّهها ز تو و قصّهها که من دارمدریغ اگر بنشینی و ماجرا داری
دمی زمانی روزی شبی چه میگوییندانمت سر این قصه کی کجا داری
هوایِ عشقِ توام در سرست و میدانمکنم هر آینه سر در سرِ هوا داری
ترحّمی کن و خیری به جایِ من جاناکه من مریضم و تو شربتِ شفا داری
قیامتی دگرست این که سروِ قدّ ِ تراخوش آمدهست کمربندی و قبا داری
دو چشمِ مستِ تو یک لحظه هوشیار نیاندمعیّن است که در سر چه فتنهها داری
نه زور دارم و نه زر نزاری و زاریروا بود که بدین زاری ام روا داری