گنج

شمارهٔ ۱۳۳۹

به جان نزدیکِ جانانم مسافت گرچه کوته نیمحبت عالمی دارد که جز جان را در او ره نی
چه باشد مشرق و مغرب به پای اندرون پویاندرین ره عاشقان دانند عاقل نی و ابله نی
دلم باشخص گفت اینک تو ساکن باش من رفتمبه زاری شخص گفت ای دل نی ام راضی نی ام نه نی
تو میخواهی که بستانی نصیب خویش و دریابیمرا محروم بگذاری نشاید الله الله نی
گرم تکلیف فرماید رقیب از مه شکیباییبگویم هم به دشواری ولیکن بیش یک مه نی
مرا این درد مشکل تر ز هر مشکل که در عالممن این جا میکشم خود را و آنجا دوست آگه نی
نزاری عافیت روزی برآرد عاقبت کامیاگر چه هیچ ناکامی به اقبالِ شهنشه نی