شمارهٔ ۱۳۶۰
بتی در خیمه ی دیدم چو ماهیکه بازو کرده بر رخ تکیه گاهی
سهی سروی و بر سرو آفتابیقبایی در برو بر سر کلاهی
شکر پاسخ لبی کوثر دهانینشسته بر لبِ کوثر سیاهی
سوادِ زلفِ دل گیرش همانامرا روشن کند رویی و راهی
اگر در قدرِ درویشی فزایدچه کم گردد ز حسنِ پادشاهی
شود حاصل ثوابی بی عظیمشبه رحمت گر کند درمانگاهی
نمی ترسد ز دودِ سینه ی منکه صد خرمن بسوزانم به آهی
خیالِ ماهِ رویش ایستادهموکّل بر سرم چون وام خواهی
نزاری را بخواهد کُشت آخرچه می خواهی ز خونِ بی گناهی