گنج

شمارهٔ ۸۴۵

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: م۱۳ بیت
شب ها همه شب در انتظارمتا دوست نظر کند به کارم
او حاضرِ وقت و من نبینماو با من و من خبر ندارم
کس را غمِ روزگارِ من نیستمن خود سرِ این طمع نخارم
زین شور که در جهان فکندیشوریده شده ست روزگارم
باید که به دوستان رسانمعمری که به هرزه می گذرانم
زیرا که مهم تر از همه چیزاین است که باز می گزارم
گر پای نمی نهم درین راهاز دست بمی رود نگارم
هر چیز که با من است حالیفی الجمله به دوست می سپارم
با هم نفسی به آخر الامرآخر نفسی مگر برآرم
تیمار نمی برد خزانمغم خوار نمی شود بهارم
هر سال همان که پار دادنداز هفت و شش و سه و چهارم
از پای دراوفتاد عقلماز دست برفت اختیارم
گر دی بودم نزاری ام روزبنگر به چه زاریانِ زارم