شمارهٔ ۹۱
ز من سرگشته در کویِ خراباتچه می خواهند اصحابِ کرامات
ز فطرت نیست بیرون آفرینشیکی گنگ و یکی صاحب مقالات
ندایِ لَن ترانی چون شنیدیمکن اصرار بر طورِ مناجات
مقامِ عاشقان جایی ست بی جایز خود بیرون شو و رفتی به میقات
اگر عاشق نیی زفتی فسردهوگر هستی چه می خواهی ز طامات
به دوران در میفکن خویشتن راوگر افتاده ای هیهات هیهات
ندانم تا کی ای آسیمه سر بازبرون آیی ز دورانِ سماوات
مجاریِ دماغ ار عقل داریبپرداز از محالات و خیالات
وگر در بندِ خویشی چاره یی کنبرون آی از خیالات و محالات
وگر بیرون شدی یک باره از خویششدی فی الجمله مستغرق در آن ذات
به اِلّا گر رسیدی رستی از لاازین جا بازدانی نفی و اثبات
نزاری زنده دل را دوست داردنه میّت را چون رهبان عزّی ولات
دو چشم از هرچه غیرِ اوست بربنداگر با دوست می خواهی ملاقات