گنج

شمارهٔ ۴۲۴

غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی داردکشتۀ هر مژه فرهاد صفاتی دارد
در خورِ توتیِ جان در چمنِ باغِ جمالچشمۀ خضرِ لبت تازه نباتی دارد
بوسه یی گر بدهی خیر بود باز مزناین فقیری ز تو امّیدِ زکاتی دارد
خازنِ وصل بگو تا بدهد دادِ دلمکه ز دیوانِ ازل بر تو براتی دارد
بی تو بنشستن و خاطر ز تو باز آوردنکارِ آن است که صبری و ثباتی دارد
خواب در دیدۀ پر خونِ دلش کی گنجدهر که بر چهره ز هر چشم فراتی دارد
هم به صبر از شبِ یلدایِ فراقت روزیدلِ محنت کشم امّیدِ نجاتی دارد
صبرِ بی طاقتم از پای درآمد نی نیشادیِ غم که قدومش برکاتی دارد
عقل و هوش و دل و دین در سرِ زلفت کردمگو بفرمای دگر گر خدماتی دارد
از زبانِ من اگر گوش کنی بادِ صبابا تو یک لحظه به خلوت کلماتی دارد
از دهانِ تو سخن گفت نزاری چه عجبکه حدیثش چو دهان ِتو حیاتی دارد