شمارهٔ ۱۹۱
شب هجران تباه اندر تباه استجهان برچشمِ من چون شب سیاه است
چه می گویم سوادچشمم آخرچنین روشن نه زان رویِ چو ماه است
نبودم یک نفس از دوست خالیوگر بودم خدابر من گواه است
چنانم هر چه فرمایی چنانمچه گوید بنده حاکم پادشاه است
گر از من در وجود آید گناهینه آخر نورِ چشمم عذر خواه است
به سروِ قامتِ او بخش ماراکه طوبا اهلِ جنّت را پناه است
زمن بستان مرا تا بی تو با مننماند هیچ وگر ماند تباه است
تو بپذیرم که بی بخشایش توعبادت خانه من پر گناه است
مرا اکنون خبر کردنداگر نهمحبت درمیان از دیر گاه است
نمی دانم چه می گویم چه گویمحجابِ آتشِ سوزان گیاه است
نیازم هم رسد روزی به بالامسیح درد ناکان دودِ آه است
نزاری در مقامِ سرفرازیترابِ مقدمِ مردانِ راه است
کسی را گر معیّن نیست موعودچه غم دارم بحمدالله مرا هست