شمارهٔ ۸۸۰
بار دگر عزم سفر می کنمبرگ ره از خون جگر می کنم
می روم از کوی تو گویی مگربر سر الماس گذر می کنم
بهتر از این نیست که با بخت خویشبیش نکوشم چو بتر می کنم
آه که هر بار کنم توبه ایاز سفر و باز ز سر می کنم
راستی آن است کزین نو بهارتوبه کنم روز دگر می کنم
راه ضروری ست اگر می رومصبر مجازی ست اگر می کنم
مشکلم این است که این زخم خاراز ورق ورد سپر می کنم
خواب و خورم نیست که از آب چشمخاک منازل گل تر می کنم
گرچه خیال است ولی تا به روزشب همه شب با تو سحر می کنم
بستر و بالین نزاری به خوناز مژه دریای خضر می کنم
غایت کفرست به ایمان منجز به تو در هر که نظر می کنم
هر چه به جز عشق تو و مهر توستاز دل پردرد به در می کنم