شمارهٔ ۵۶۸
ای دل به اختیار تو کاری نمی رودکاری به اختیار تو باری نمی رود
می بایدم که با تو قراری رود به صبربا صبر هیچگونه قراری نمی رود
پر شد کنار تا به میانم ز آب سرخود در میان حدیث کناری نمی رود
گفتم در این میانه مگر با کنار دوستکاری رود نمی رود آری نمی رود
گفتم ز حال خویش کنم عرضه شمه ایبختم نکرد یاری و یاری نمی رود
در هیچ گوشه نیست که بر سدره نیازاز سوز سینه ناله زاری نمی رود
گر صد هزار جان برود در مصاف عشقبر خون کس حساب و شماری نمی رود
گفتم نزاریا نروی در محیط عشقرفتی و زورقت به کناری نمی رود
خو کن به نامرادی و تن زن به عاجزیاکنون که بر مراد تو کاری نمی رود