گنج

شمارهٔ ۶۷۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اش۱۳ بیت
خوش است عالمِ رندان و صحبتِ او باشبیا دمی به علی رغمِ عاقلان خوش باش
درون به کعبه فرست و برون به می کده آرنیاز می کن پنهان شراب می خور فاش
ز آفتابِ قدح کور دیده بگریزدکز آفتاب تحاشی نکرد جز خفّاش
چو ذوقِ باده ندانی ز مستیِ ام مخروشچو زخمِ عشق نخوردی جراحتم مخراش
نزولِ عشقِ حقیقی طمع مدار هنوزنکرده خانۀ دل خالی از خیالِ قماش
ملامتِ دگران می کنی به فتویِ عشقخطا چراست چو با عقل می رود کنکاش
اگر به عقلِ مجرّد کفایت است چو منبه عقل می روم آخر چه می کنی پرخاش
وگر زمام به دستِ ارادتِ دگری ستبرو به هرزه دلیلی ز عقل بر متراش
ز رویِ صورت اگر بر نیفکنند نقابدرونِ پرده که داند چه می کند نقّاش
دمی به مجلسِ روحانیانِ راح پرستدلت قرار نگیرد ز حرصِ کسبِ معاش
بهشتِ نقد و شرابِ طهور و ساقیِ حوربیار خاک و به رویِ صلاح و تقوا پاش
لبم چو پردۀ دل خشک شد ز بی آبیقدح به دستِ نزاری که داد کی کو کاش
اگر چو ظاهر باطن به خلق بنمایندکسی چه فرق کند زاهد از منِ قلّاش