گنج

شمارهٔ ۳۷۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اح۱۲ بیت
همین که بانگ بر آید که فالق الصباحغذای روح طلب کن بخواه کوزه راح
اگر جماد نیی جنبشی کن ای غافلمباش کم ز وحوش و طیور وقت صباح
برای دفع مخالف گر اتفاق افتدروا بود که پیاپی روان کنند اقداح
اگر نه کی کند افراط طبع مرد حکیمکه در شراب گران نیست هیچ خیر و فلاح
طلاق دختر رزجز حرام خواره نخوردمنش قبول کنم تا بود حلال و مباح
ز عقد خم به در آگو که من به کاوینشهمه جهان بدهم تا درآرمش به نکاح
اگر مخالف حق عاقل است و دون زاهدخلاف عقل صواب است و ترک زهد صلاح
که را جراحت عشق است گو مدار امیدکه التیام پذیرد به صنعت جرّاح
چو آشنا شده ایم از مبادی فطرتبه اتصال فزون می کنند میل ارواح
فروغ شمع چنان است پیش طلعت دوستکه در مقابل خورشید آسمان مصباح
چه کار با نظر آفتاب عقل آن راکه مرغ عشق در آرد به زیر ظلّ جناح
نزاریا تو و تسلیم بس که نگشایددر سعادت کلّی مگر بدین مفتاح