شمارهٔ ۳۴۳
اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشتچو اصل صورت معنی بود چه خوب و چه زشت
اگر نه بی تو بمانم چه ترسم از دوزخوگر نه روی تو بینم چه می کنم ز بهشت
نه واقفم متقبل نه جاهلم منکرنه اهل مسجد و محراب و کعبه و نه کنشت
کنشت و کعبه تعلق به وجه صدق کندرواست از همه جانب نیاز پاک سرشت
کجاست خواجه مجال تصرف اندر غیبکه داند آن که قضا بر سر من و تو نوشت
به آن که آمده ای رغبتت بر آن داردبه جهد تو نشود مهره ی بلور انگشت
طمع مکن که به کوشش درست باز آیدبه جای خویش چو از کالبد برون شد خشت
ولی شرایط ما نیست نا امید شدنکه هیچ بنده به یک بار نا امید نگشت
نزاریا به نفس تازه دار جان امیدکه صد هزار درود و یکی ز جمله نکشت